سيد محمد باقر برقعى

3934

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

پيام عشق و آشتى خورشيد از فراز سپارد ره فرود * آيد افق به چشم گهى سرخ و گه كبود ميدان جنگ خاور دور است در نظر * وان ابر پاره‌ها همه چون آتش است و دود * * من چون پرنده‌اى كه پرد سوى آشيان * رفتم درون كلبهء ويران خويش زود ويرانه كلبه‌اى ولى از روى كودكان * در ديده‌ام طراوت مينو همىنمود هرچند روح شاعر دلداده‌اى چو من * فارغ بود ز فكر زيان و خيال سود ليكن مناظرى ز ستمديدگان به چشم * رخ مىنمود و راه بر انديشه مىگشود كز برگ توده‌هاست نواى توانگران * چونان كه قوت كرم به ريشم ز برگ تود روزى رسد كه دام ستم‌گستران شود * اين پيله‌ها كه از ستمش هست تاروپود * * من گرم اين خيال و به گوشم همىرسيد * آوازها كه چنگ به دل زد چو بانگ رود چندان‌كه ناگهان تن و جانم شدند مست * جان سوى آسمان شد و تن بر زمين غنود گفتى مگر فرشتهء خوشبختى از بهشت * آمد فرود در شب تار و مرا ربود جايى شدم كه رهرو انديشه ره نبرد * آنجا كه شاه‌باز خرد پر شكسته بود زيبنده صحنه‌اى همه شور و همه نشاط * فرخنده عالمى همه رود و همه سرود اسرار آفرينش و نيك و بدم به چشم * گرديد كشف يكسره بىگفت و بىشنود آن‌سوى هريك از حكما سخت بيمناك * چون كودكى كه بايدش استاد آزمود سوى دگر نوابغ و جنگاوران دهر * اين را كله فتاده و آن را كلاه‌خود اين تنگدل كز آن‌همه كوشش چه برده بهر ؟ * آن لب‌گزان كز اين‌همه چالش چه ديده سود كاتب شكسته كلك كه ننوشتى نوشت * دهقان فكنده داس كه بىحاصلى درود ظالم غمين كه پاى ستمكش چرا ببست * قاضى خجل كه دست ستمگر چرا گشود * * گفتند آشكار به من راز زندگى * آن‌سان كه رفت اندُه و بر شادىام فزود كاى شاعر بلندنظر راه عشق پوى * تا دانى اينكه بود چه مىباشد و نبود عشق خدا حقيقت رخشان زندگىست * زنگ است مهر گيتى و بايد ز دل زدود آگاه رهروى كه از اين شاهراه رفت * فرخنده آن سرى كه بر آن آستانه سود